در نگاه من به کاشیهای مسجد شیخ لطف الله سفری جادویی شکل میگیرد. صدای نی به گوشم میرسد. هفت پیکر میخوانم. چشمهایم دور میزند و پاناروما میگیرد. زیر بید مجنونی مینشینم و خیال را دورتر میفرستم. به برفهای جلوی خانهات میرسم، سردم میشود. گرمایی در دل ندارم که با آن بیاسایم. در میانه سفر ماندهام ولی گویا آبی پیش از سفر به پشتم نریختهاند. برای بازگشت تنها خبری از تو مرا از تسخیر کاشیها رها میکند.
برچسب:
نویسنده: مهراد کاشفی
شهر قصه، بیژن مفید، دیالوگ موش
برچسب:
نویسنده: مهراد کاشفی
فاضل نظری
برچسب:
نویسنده: مهراد کاشفی
برچسب:
نویسنده: مهراد کاشفی
برچسب:
نویسنده: مهراد کاشفی
ا. آبادی
برچسب:
نویسنده: مهراد کاشفی
برچسب:
نویسنده: مهراد کاشفی
برچسب:
نویسنده: مهراد کاشفی
پاییز فصل آخر سال است، نسیم مرعشی، نشر چشمه،۱۳۹۳: ۱۱۷
برچسب:
نویسنده: مهراد کاشفی
برچسب:
نویسنده: مهراد کاشفی